تبليغاتX
خاطرات روزهای مدرسه

خاطرات روزهای مدرسه

سلام سلام دوستان

واااااااااي جاتون خالي ا مروز يك حالي كرديم

زنگ اول كه هيج فيزيك داشتيم كه خطر احتمالي پرسش رفع شد 

زنگ دوم هم كه زبان فارسي داشتيم وليييييييييي استادمون نيومده بودكه با شنيدن اين حرف هورا ها تا اوج اسمون رفتند حتي بچه خرخون هاي كلاس!!! البته امسال زياد خرخون نداريم نسبت به پارسال!!!!! ولي خوشحاليه بروبكس ما يه جور ديگه بود كه با رقصيدن با صداي ناز منو كوبيدن به در و ديوار توسط بچه هاي ديگه شروع شد. شبيه عروسي دهاتي ها شده بود البته واسه بروبكس ما كاملا عادي بود چون كار هر روزه ي ما بود رقص من و ايسان خيلي جالب بود!!! لوستري مي رقصيديم كه طرز رقص و بهتون شرح ميدم

1.باياد پنجه هات به حالت گود باشه (براي راحتي فكر كن كه با دستات. سر دوست پسرتو كه بهت دروغ گفته رو گرفتي و با حرص تمام و كمال مي خواي بكوبي به ديوار البته بايد تو اين رقص قسمت حرصو حذف كني)

2. به همون حالت دستارو ميبري بالا و 180 درجه به چپ و راست ميچرخوني.

3.درست به لوستر هايي(حالت دست) كه دستت گرفتي زوم كامل ميكني انگار كه قرص اكس تركونديو فكر ميكني دستت لوستره.

4.ديگه هيچي الان ميتوني تمام و كمال لوستري برقصي.

رقض لوستري هم كه ياد داديم حالا ادامه ي مطلب....

بعد كلي خوندن و رقصيدن. يهو با گفتن اسم ناظم توسط مبصر گلمون طوري برگشتيم سر جاهامون وكتابامونو باز كرديم كه انگار چند ساله ما روي اين صندلي ها نشسته و خرخوني كرديم ولي با اين حال ناظممون(كه از گفتن اسمش خودداري كرديم)اومد كلاس و يه چشم غره اي رفت كه فكر كنم صندليه همه خيس شده بودبعد گفت كه هرچي ديوونه ست تو اين كلاس جمع شده شلوغترين كلاسمون هم از الان مشخص شد بعد گفت اين چندمين باره كه دارم اخطار ميدم و ديگه خودتون ميدونين اگه فردا از انضباطتون كم شد سر منو نخورين. همه هم كه لال شده بودنو همچين سرشونو انداخته بودن پايين كه فكر كنم تو عمرشون همچين تيريپ خرخوني نزده بودن و اگه dadi or mami بچه هاشونو اين شكلي ميديدن ديگه ارزو به دل نمي موندن.....

خلاصه بعد رفتن اون فقط من پا شدمو عينكه يكي از بچه هارو گرفتمو اداي يكي از استاداي مردمونو دراوردم كه همه روده بر شده بودن و بعد اون هم اداي دانشجو هارو دراوردم كه چطور ترم به ترم يه تغيير اساسي تو شكلو قيافه و اخلاقشون ايجاد ميشه ....

خيلي جالب بود ما درست زنگ بعدي امتحان شيمي داشتيم و استاد شيمي مون هم نيومده بود كه ديگه ما جو زده شده بوديم و كنترل كردنمون خيلي مشكل شده بودو كه اگه چند تا دياسپام هم ميزدن اروم نميشديم ولي اين جوزدگي زياد طول نكشيد كه استاد شيمي مون بعد نيم ساعت ديگه اومد و خواست امتحان بگيره كه با داد زدن بچه ها بيچاره استادمون داشت كماي كر شدنو طي ميكرد كه با گفتن امتحان نميگيرم انگار كه دگمه ي stopزده باشي همه يهو لال شدن.....

خلاصه خيلي بهمون خوش گذشت

تا خاطرات بعدي باي باي

همچين گفتم خاطرات فكر كردم كه 60 سالمه

باباي

                                                                          مهناز(مهی فشن)

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 17:6 توسط پرستو و مهناز |


سلام سلام به همه ي دوستان

به همه تون و خودم خوش امد ميگم.

حالا شما ميپرسين اين چرا به خودش خوش امد ميگه؟(الان قیافه تون این شکلی شده)!!!

اجازه:واسه اينكه من اولين بار تو وبلاگ خوشگلمون دارم مطلبي رو مينويسم كه اولين بار بودنش هم دليل داره كه همه تون بايد چشاتونو خوب باز كنين و داستان به اسم ( لحظه ي مرگ مهناز )رو بخونين....

يك روز بر خانه نيشسته بوديم تخمه وشكستيم؟يكهو تيليفن زنگ زد گفتم: كيسته؟گفت: من منشي مخابراتم.گفتم:چكارا وكني؟در سلامتي كامل به سر ميبري هوون؟گفت: الان وقت احوال پرسي نيست وقت گريه كردنه.گفتم:چي شده خانم منشي شوهرت مرده؟گفت:نه شوهر من متاسفانه زندهست اين بلايي كه مي خواد سر تو بياد.گفتم:شوهر من مرده؟ من كه متاسفانه شوهر ندارم!!گفت:چقدر دلت خوشه كاش وقتي قبض تلفن اومد و صفر هايي كه توش هست رو ديدي اونوقت هم اينجور بخندي.گفتم: مگه چقدره؟گفت:222000 گفتم:ريال؟گفت:نخير تومان خاك تو سرت اگه منم 3ماه پشت سر هم از صبح تا شب تو نت دنبال شوهر بودم قبض تلفن منم اينجور ميومد.گفتم: بدبخت شدم گفت:اره فاتحهت خوندست.گفتم اگه فاتحه مو خوندي قطع كن نمي خوام لحظه هاي اخر عمرمو با تو بگذرونم گفت:okayولي سهم منو از حلوات كنار بزار خداحافظ!!!!!!!!!!!

اينم خلاصه ي جريان نيومدن 1 ماه ي من به نت بودو كه بعد اومدن قبض تلفن واسه اينكه حرص منو در ارن و شكنجه ام بدن تا يك ماه از تلفن محروم بوديم(كل خانواده!) البته ديگه مثل قديما نميام نت چون هم تنبيه شدم و هم ديگه وقتشو ندارم اخه دانش اموزسال سوم رياضي هستيم و درسامون يكم سخته وووووو از اين به بعد فقط واسه نوشتن وبلاگ و تصحيح كردن غلط هاي املايي پرستو ميام اخه سلوی رو نوشته سلوا دوسته باحاله خودمه چی کارش میشه کرد

فعلان بای بای

                                                                                             مهناز(مهی فشن)

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 13:57 توسط پرستو و مهناز |


سلام
خوفيد دوستاي گلم؟
از اونجايي كه مهناز جون به خاطر مشكلي كه داره نميتونه فعلا اپ كنه(بعد اينكه خودش اومد مشكلش رو ميگه)منم ديگه ديدم نميتونم منتظر بمونم تا اون بياد و اپ كنه بازم من اومدم تا هرچي اتفاق ميفته رو از امروز به بعد بنويسم بعد اينكه مهي جون اومد خودش در مورد پارسال پست ميزنه و اما امروز...
از اونجايي كه قرار شده تو دبيرستان هاي دخترانه قرص هاي اهن پخش كنن و دخمرا يه كم شلوغ بازي در اوردند و اين قرص ها رو نخوردند حالا قرار شده بيارن تو كلاسها و دبيرامون وايستن بالا سرمون تا همه قرص هارو بخورن ما هم كه چون پارسال رديف اخر بوديم و خيلي تابلو شده بوديم امسال يهو پريديم رديف اول(فكر كن نشستيم جاي بچه خر خوانها) اول از همه قرص هاي ما رو دادن حالا تا معلم برسه رديف اخر خودشم كي دبير بينش ما تو كلاس يه اب بازي راه انداختيم كه بيا و ببين .من و مهناز كه خيس نشديم ولي بيچاره سلوا حالش گرفته شد(در مورد سلوا بعدا مهنازي توضيح ميده)بعدش يكي از بچه هاي كلاس پاشده بود داشت ليوان هارو جمع ميكرد كه اب يكي ازليوانهارو ريخت رو سر ما.ما هم از بچه ها دوتا ليوان پر اب گرفتيم و اب يكيشو رو سر و صورت سلوا خالي كرديم و يكي ديگش رو پشت همون دختري كه رومون اب ريخته بود ريختيم هر كي  نميدونست فكر ميكرد يارو خودش رو خيس كرده
اينم ديوونه بازي بود كه امروز در اورديم البته از نوع خيلي ضعيفش
تا يه اپ ديگه و تا يه اتفاق ديگه باي باي

                                                                                                         پرستو

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 21:55 توسط پرستو و مهناز |


 

سلام
اول از همه ميخوام در مورد اشنايي ما با هم ديگه بنويسم:پارسال(مهر86)ما تو كلاس دوم رياضي همديگه رو ديديم من رديف اول نشسته بودم و چون كسي رو تو كلاس نميشناختم قيافه ي بچه مثبتها رو به خودم گرفته بودم و مهسا و ايسان و مهناز هم رديف اخر نشسته بودن كه بالاخره من رديف به رديف پريدم عقب تا اينكه با اين بروبكس عزيز اشنا شدم گروه ما شامل 4نفر شد:
ايسان =اسي**مهناز =مهي فشن**پرستو =پري متال**مهسا =مسي تندر
در اين ميان يه كنه اي بود به نام((م.ج))كه همسايه ي روبرويي ما تو خونه ي جديدمون بود كه چسبيده بود به ما ول كن ما نبود و اونقدر اينور اونور دويد تا اينكه پريد تو كلاس ما و بعدش رديفمون-ديگه هر بلايي كه ميتونستيم سرش اورديم و هر حرفي كه بلد بوديم بارش كرديم ولي كنه اي چسبنده تر از اين حرفا بود و خلاصه تا اخر سال با ما هم رديف شد و با اون تكيه كلام معروفش(اخه چرا)همه مون رو كچل كرده بود ولي خدايي رديف خوبي داشتيم
                                                                                                     پرستو

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 16:21 توسط پرستو و مهناز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام به دوستان عزيز
خوفيد؟
همين طور كه از اسم وبلاگ معلوم هستش هدف ما از ساختن اين وبلاگ نوشتن خاطرات روزهاي مدرسه و ديوونه بازي هامون هستش اميدوارم كه خوشتون بياد
پرستو و مهناز


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1387




قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin